تبليغاتX
و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست؟
پیرمردی روی نیمکت نشسته بود و کلاهش را روی سرش کشیده بود و استراحت می کرد . سواری نزدیک شد و از او پرسید :

هی پیری ! مردم این شهر چه جور آدمهایی اند ؟

پیرمرد پرسید : مردم شهر تو چه جوریند ؟

گفت : مزخرف !

پیرمرد گفت : اینجا هم همینطور .

بعد از چند ساعت سوار دیگری نزدیک شد و همین سوال را پرسید .

پیرمرد باز هم از او پرسید : مردم شهر تو چه جوریند ؟

گفت : خوب ، مهربونند .

پیرمرد گفت : اینجا هم همینطور !

+ نوشته شده توسط مرجان در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 و ساعت 15:1 |
سلام.

دوباره امتحانننننننننننناسترس...

به مدت ٧  ٨ روز باید برم میبد.

لطفآ برام دعا کنید...

چاکر همگی...

فعلآ یا علی...

( عجب لاتی شدماا ... نه؟ ؟ ... اثرات امتحانه . شما به دل نگیرید . درست می شم ... انشاءالله... ) قلب ماچ بای بای ...

+ نوشته شده توسط مرجان در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 و ساعت 10:37 |

یک روز سگ دانایی از کنار یک دسته گربه می گذشت .

وقتی که نزدیک شد و دید که گربه ها سخت با خود سرگرم اند و اعتنایی به او ندارند ، وا ایستاد .

آنگاه از میان آن دسته ، یک گربه ی درشت و عبوس پیش آمد و گفت :‌ << ای برادران دعا کنید ؛ هرگاه دعا کردید و باز هم دعا کردید و کردید ، آنگاه یقین بدانید که باران موش خواهد آمد . >>

سگ چون این را شنید ، در دل خود خندید و از آنها رو بر گرداند و گفت : << ای گربه های کور ابله ، مگر ننوشته اند و مگر من و پدرانم ندانسته ایم که آنچه به ازای دعا و ایمان و عبادت می بارد ، موش نیست ، بلکه استخوان است . >>


+ نوشته شده توسط مرجان در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 و ساعت 15:55 |
یک شب که ضیافتی در کاخ برپا بود، مردی آمد و خود را در برابر امیر به خاک انداخت و همه ی مهمانان او را نگریستند و دیدند که یکی از چشمانش بیرون آمده و از چشم خانه ی خالی اش خون می ریزد . امیر از او پرسید : << چه بر سرت آمده ؟‌ >> مرد در پاسخ گفت : << ای امیر ، پیشه ی من دزدی ست، امشب برای دزدی به دکان صراف رفتم . وقتی که از پنجره بالا می رفتم ، اشتباه کردم و داخل دکان بافنده شدم . در تاریکی روی دستگاه بافنده افتادم و چشمم از کاسه درآمد . اکنون ای امیر ، می خواهم داد مرا از مرد بافنده بگیری . >>

آنگاه امیر کس در پی بافنده فرستاد و او آمد و امیر فرمود تا چشم او را از کاسه درآورند .

بافنده گفت : << ای امیر فرمانت رواست . سزاست که یکی از چشمان مرا درآورند . اما افسوس ! من به هر دو چشمم نیاز دارم تا هر دو سوی پارچه ای را که می بافم ببینم . ولی من همسایه ای دارم که پینه دوز است و او هم دو چشم دارد ، و در کار و کسب او هر دو چشم لازم نیست . >>

امیر کس در پی پینه دوز فرستاد . پینه دوز آمد و یکی از چشمانش را درآوردند .

و عدالت اجرا شد .

+ نوشته شده توسط مرجان در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 و ساعت 21:23 |

روزی در شهر دوردستی به نام ویرانی ، پادشاهی حکومت می کرد که هم توانا بود و هم دانا.  مردمان از توانایی اش می ترسیدند و به سبب دانایی اش دوستش می داشتند .

در میان این شهر ، چاهی بود که آب سرد و زلالی داشت و همه ی مردم شهر از آن می نوشیدند ، حتی پادشاه و درباریانش . زیرا که چاه دیگری نبود .

یک شب هنگامی که همه در خواب بودند ، جادوگری وارد شهر شد و هفت قطره از مایع شگفتی در چاه ریخت و گفت : << از این ساعت به بعد ، هر که از این آب بنوشد ، دیوانه می شود . >>

بامداد فردا همه ی ساکنان شهر ، به جز پادشاه و وزیرش ، از چاه آب نوشیدند و دیوانه شدند ، چنان که جادوگر گفته بود .

آن روز مردم در کوچه های باریک و در بازار ها کاری نداشتند جز اینکه با هم نجوا کنند : << پادشاه ما دیوانه است . پادشاه ما و وزیرش ، عقلشان را از دست داده اند . یقین است که ما نمی توانیم به حکومت پادشاه دیوانه تن در دهیم . باید او را سرنگون کنیم . >>

آن شب پادشاه فرمود تا یک جام زرین از آب چاه پر کنند . وقتی که جام را آوردند ، از آن نوشید و به وزیرش داد تا او هم بنوشد .

از آن شهر دوردست ویرانی ، غریو شادمانی برخاست ، زیرا که پادشاه و وزیرش ، عقلشان را بازیافته بودند .


+ نوشته شده توسط مرجان در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 و ساعت 14:55 |
دیشب تفریح تازه ایی اختراع کردم. و هنگامی که خواستم آغاز کنم یک فرشته و یک شیطان دوان دوان به خانه ام آمدند . بر در خانه به هم رسیدند و بر سر تفریح تازه ی من با هم جنگیدند.یکی فریاد می زد که : << این گناه است . >> دیگری می گفت : << عین تقواست . >>
+ نوشته شده توسط مرجان در جمعه هفدهم خرداد 1387 و ساعت 18:17 |
سه روز پس از آنکه به دنیا آمدم ، هنگامی که در گهواره ی اطلسم خوابیده بودم و با حیرت و نگرانی به جهان تازه ی گرداگردم نگاه می کردم ، مادرم رو به دایه کرد و گفت : <<حال بچه ام چگونه است ؟ >>

دایه در پاسخ گفت : << خوب است ، بانو ،بانو من سه بار شیرش داده ام ؛ تاکنون نوزادی به این خردی و به این شادی ندیده ام . >>

من به خشم آمدم و فریاد زدم : << دروغ است ، مادر ؛ بسترم سخت است و شیری که نوشیده ام به دهانم تلخ می آید و بوی پستان در بینی ام ناخوش است و من سخت بی چاره ام . >>

مادر نفهمید ، و دایه نیز ؛ زیرا زبان من ، زبان جهانی بود که از آن آمده بودم .

در بیست و یکمین روز زندگی ام ، هنگامی که مرا نام گذاری می کردند ، کشیش به مادرم گفت : << ای بانو ، خوشا به حالت که پسرت مسیحی به دنیا آمد . >>

من در شگفت شدم و به کشیش گفتم : << پس مادر تو در بهشت باید بد حال باشد . چون تو مسیحی به دنیا نیامدی . >>

ام کشیش هم زبان مرا نفهمید .

پس از هفت ماه ، یک روز فالگیری به من نگریست و به مادرم گفت : << پسرت مردی محتشم و رهبری بزرگ خواهد شد . >>

ولی من فریاد زدم : << این دروغ است ؛ چون که من موسیقی دان خواهم شد و چیزی به جز موسیقی دان نخواهم شد . >>

اما در آن سن هم زبان مرا نفهمیدند ؛ و من بسیار در شگفت شدم .

حالا سی و سه سال گذشته است و در این مدت مادر و دایه ام و آن کشیش مرده اند (خدای شان رحمت کناد ) ، ولی آن فالگیر هنوز زنده است . دیروز او را نزدیک در کلیسا دیدم ؛ هنگامی که با هم سخن می گفتیم ، گفت : << من همیشه می دانستم که تو موسیقی دان می شوی . حتی در زمان کودکی ات من آینده ات را پیش گویی کردم . >>

من سخنش را باور کردم . زیرا که من هم زبان آن جهان دیگر را از یاد برده ام .  

+ نوشته شده توسط مرجان در جمعه هفدهم خرداد 1387 و ساعت 14:21 |
وقتی خواستم باهاش حرف بزنم ، زل زده بود تو چشمامو فقط نگاهم می کرد . هیچی نمی گفت . چشمای بی روح و نگاه سردش داشت روح و جسمم رو منجمد می کرد . نگاهش کردم . نگاهم کرد . بدون هیچ احساسی . بدون هیچ حرفی . فقط نگاه بود و نگاه بود و نگاه و مثل همیشه سرد و بی تفاوت . ولی دیگه خسته شده بودم . آخه یه سوال رو چند بار می پرسن ؟؟؟؟ سرش داد زدم... حس کردم یکم لرزید ولی دوباره با همون حالت زل زد بهم . بدون اینکه جوابم رو بده .

دستمو بالا بردم و با آخرین قدرتی که تو بازوم بود به صورتش سیلی زدم . جسم بیجانش مثل یه عروسک افتاد روی زمین . و من هاج و واج فقط نگاهش می کردم . ایندفعه من بدون اینکه بخوام به اون زل زده بودم . بدون اینکه باور کنم که دیگه رفته . که دیگه نیست . که دیگه بهم زل نمی زنه . که دیگه ... یاد آخرین حرفش افتادم که گفت : << من می شینم و تو فقط برام حرف بزن . دلم می خواد فقط نگاهت کنم . >> بدون اینکه متوجه باشم مدام آخرین سوالمو بلند بلند تکرار می کردم . ولی...

جوابم رو نداد . ولی با دیدن لیوان خالی پشت سرش جوابمو گرفتم ... 

+ نوشته شده توسط مرجان در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 و ساعت 20:32 |
من دلم می خواد کوچیک باشم.
خیلی کوچیک. مثل اونوقتایی که خونمون هنوز نما نشده بود.اون موقع ها که کوچمونو هنوز آسفالت نکرده بودن. و ما بچه ها توی خاک و خل کوچه بازی می کردیم و هر روز با دست و پای زخم و زیلی می رفتیم خونه و مامان روشون بتادین می ذاشت.
وقتی که همه بچه بودیم و بزرگترا اینقدر بزرگ که دیگه بزرگتر از اونا کسی نبود.
وقتی که حسین و علی کنکور داشتن و همینطور دوستاشون. و کار ما فقط و فقط بازی بود و بازی. و هیچ کدوم نمی دونستیم که کنکور یعنی چی؟؟؟!!!...
دلم می خواد کوچیک باشم.اونقدر کوچیک که نتونم سوار دوچرخه ی حسین و علی بشم و مامان اینا قول بدن که وقتی کوچه رو آسفالت کردن برام دوچرخه بخرن. و من هر روز و هر ساعت ازشون بپرسم پس کی...؟؟؟و تمام فکر و ذکرم نداشتن یه دوچرخه یا مثلآ یه لباس برای عروسکم باشه.
دلم می خواد انقدر کوچیک باشم و حسین و علی انقدر بزرگ که تو ذهن کوچیک من نگنجن.
 دلم می خواد انقدر کوچیک باشم که حسین و علی منو جلوی دوچرخه سوار کنن انقدر از خوشی سرمست و کیفور بشم که نفهمم روی زمین دارم می رم یا توی آسمون؟؟؟!!!...
 دلم می خواد انقدر کوچیک باشم که با یه آدامس جایزه گرفتن انگار به تمام خوشی های دنیا رسیدم و با یه دعوای کوچولو انگار که دنیا رو سرم خراب شده.
دلم می خواد انقدر کوچیک باشم که شبا از در و دیوارای اتاق بترسم و خودمو محکم بچسبونم به حسین و اونم بغلم کنه تا خوابم ببره و بگه : آروم باش ! هیچ چیز بدی وجود نداره که بترسونتت.
 دلم می خواد انقدر کوچیک باشم که هر روز منتظر روزای تعطیلی باشم که خاله اینا رو ببینیم و با دخترخاله ها و پسر خاله ها  بازی کنیم و بگیم و بخندیم و برامون مهم نباشه که کجاییم و اگه زندگیمون مشکلی هم داره مال مامان و باباهاست... و به ما چه ؟؟؟!!!...
و شبها با بچه های خاله بشینیم و فیلم ترسناک ببینیم و از ترس تا صبح بلرزیم.
دوست ندارم بزرگ بشم.
دلم می خواد انقدر کوچیک باشم و حسین و علی انقدر بزرگ و من هنوزم بتونم از ترس بهشون بچسبم و اونا هم بغلم کنن و بگن : آروم باش! هیچ چیز بدی وجود نداره که بترسونتت.
 و می دونم که شاید باشم.
+ نوشته شده توسط مرجان در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 و ساعت 16:50 |
در شهری که من به دنیا آمدم ، زنی با دخترش زندگی می کرد و هر دو در خواب راه می رفتند.

یک شب که خاموشی جهان را فراگرفته بود ، آن زن و دخترش که در خواب راه می رفتند ، در باغ مه گرفته شان به هم رسیدند.

مادر به سخن درآمد و گفت : << تویی ، تو ، دشمن من ! تویی که جوانی مرا تباه کردی و زندگیت را بر ویرانه های زندگی من ساختی ! کاش می توانستم تو را بکشم. >>

پس دختر به سخن درآمد و گفت : << ای زن منفور و خودخواه و پیر ! که راه آزادی را بر من بسته ایی ! که می خواهی زندگی من ، پژواکی از زندگی بی رنگ خودت باشد ! ای کاش می مردی ! >>

در آن لحظه خروسی خواند و هر دو زن از خواب پریدند . مادر با مهربانی گفت : << تویی ، عزیزم ؟ >> و دختر با مهربانی پاسخ داد : << بله ، مادر جان. >>

 

+ نوشته شده توسط مرجان در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 و ساعت 16:37 |